دوست نداشتم در فراقت شعری بگویم می دانی که بامدح تومن زنده شدم و با عشق تو نفس کشیدم وبا یاد توزندگی کرده ام
نفسم ، عشقم ، مرادم
اینک درسوزجدائی تواین غزل چون آه برمن جاریست بخوان وبدان که
با یاد تو زنده ام

از دیده ام چه سیلی جاری کنی تو از خون
بازاببین که هجران چون کرده رخ چه گلگون
گرمی کشد شراری آتش به دل ز یادت
دادی کند زمان تا دودی رود به سر چون
لعنت به بی وفائی ، فریاد از این جدائی
تا کی کشم فراقت ، تا کی دو دیده کارون
زهری چشیده ام من از دست روزگاران
زجری کشیده ام من زین دردگشته افزون
از این غمی که هجران ، بنشانده ازفراقت
نالم که تا در آید ، روحم ز جامه بیرون
دیگر نمانده نائی ، افتاده ام به خواری
افغان چگونه گویم زین سرنوشت وگردون

باور کن لحظه ای از خاطرم محونمی شود آن خاطراتی که با تو داشتم
حتی به روز صبح قیامت باور کن باز به همان سجدها که به پایت کردم
افتخار می کنم باور کن تو تمام آرزوهای منی باور کن باور کن تو هنوز
باز آنکسی هستی که باورت داشتم تو فرشته زیبای منی و خلقت ما
برای هم بودباور کن
لعنت به سرنوشتی که منو از تو جدا کرد
| رضا محمدزاده |











