به نام حق
این شعر رو با تمام وجود تقدیم می کنم به استاد عزیزم
که آینده هنریم رو مدیون ایشان هستم
۱

چه بر در می زنی ای بی وفا یار
مرا دیگر نه نائی مانده بر سر
که بعد از رفتنت این زندگانی
زهر زهری برایم گشته بدتر
۲

به یادت مانده آن اشعار پنهان؟
غزلهایی که جانها را بسوزد
به یادت مانده آن عشق نهانی
بسوزد سینه و لبها بدوزد؟
۳

چه شبها تا سحر شعری سرودم
سرم را دوش نامحرم نهادم
چه دانی زجر آن روزی که بی تو
زدم جامی رود یادت ز یادم
۴

وفا داری طلب کردم نکردی
جفا کردی ستم کردی نماندی
مرا با سوز خود دیوانه کردی
دلم را سوی آتش تو براندی
۵

نکردی اعتنا عشقی که دارم
سفرکردی کجاها خانه کردی
نکردی بی وفا یادی ز من هم
زهجران یک جهان ویرانه کردی
۶

برفتی تا شود ایام من زهر
رود هر روز من چون شام آخر
چو مرغی نیم بسمل‘عاشقی زار
سقوط از خویشتن را کرده باور
۷

کنون از داغ تو گریم چو باران
دلم در آتشت آغشته در خون
نه آن طاقت که فریادی زنم من
نه این مجمر رود از سینه بیرون
| رضا محمدزاده |


