
زدست غم کشم فریاد فریاد
کز من نمانده بجا جز یاد
به راه دوست دادم زندگانی
روزم تبه شد و ایام به باد
وآنچه برمن آمد او ندانست
آه جگر سوز و لبی ناشاد
دلم که آشفته شد به عشق
ندانستم از که گیرم من داد
بی وفاشد ودریغ کرد از من
آن روی ماه و حسن خداداد
دید مژگان نشته بخونم
و نکرد بلبل جانم آزاد
روی ازمن گرفت آن دلبر ناز
وبه غیر شد آن دل ودیده شاد
به آه و گریه شد ایامم طی
نشد این جان خسته ام دلشاد
فسرده شد و امیدش برفت
این دل زارم وگشت بی بنیاد
آن دلبر شیرینم چون برفت
آتشی سخت برجان من نهاد
| رضا محمدزاده
