تبليغاتX
من وتو

86/04/31

نگاه کن

باز دلم تنگ نگاته .باز یاد تو لونه کرده تو وجودم. همه می گن من دیوونه ام خنده داره اینو که من از همون روز اول اعتراف کرده بودم. بهت که گفته بودم من یه بار عاشق میشم وتا پای جون هستم .همه می تونن به من بگن چیکار کنم چیکار نه ولی کسی نمی تونه عشق رو از من بگیره . من یه بار با عشق از نیستی به هستی اومدم ویه بار هم با عشق به اونجا که به اون متعلقم بر میگردم.آری من همان دیوونه نخستینم.نگاه کن من هنوز هستم هنوز زنده ام می دونی چرا ؟ چون هنوز هم عاشقم

 نگاه کن

 

نگاه ازخودبرمی گیرم

رخت توبرتن می کنم

باآه تو

تنم از تب می سوزد

وبا عطش تو

در خود احساس نیاز می کنم

من از شهر خویش گریختم

وقبای کهنه ام را

به آسمان تو آویختم

من خورشید شهر خویش را

به پای ستارگان سپهر تو کشاندم

وفریادم را

به آواز تو فرونشاندم

وآن ابهت جاوید را

به نگاه تو فروختم

اما

..........

من ازشهر تو نیز خواهم رفت

نگاه ها بیگانه شد

کسی از عشق نپرسید

ستاره ای سوسو نزد

ویرانه شد شهر گوئی

آنگاه که زمانه

نگاه ترا از من گرفت

من از شهر تو نیز خواهم رفت

بی تو نه  نمی توانم

نگاه کن عزیزم

نگاه کن !

ببین که چگونه به شهر خویش غریب گشتم

نگاه کن

ببین که

چگونه سیل خون از دیده ام جاری است

نگاه کن

که چسان

لباس مردگان زینت تنم شد

زان روز

که سوی نگاه تو بیگانه ای را نواخت

وبوی مهربانی دستان ترا

شانه های غیربه جان خرید

وبوی زلفان تو

کشتزارهستی مرا

چون نسیم آن آشنائی دیرین شانه نزد

وتن ازاین شب واین تیرگی به لب رسید

و خسته شد

وچهره ام شکست

آری من بی تو نمی توانم

 


| رضا محمدزاده

86/04/23

از مرگ بیزارم بیزار

از مرگ بیزارم بیزار

 

ازپایان متنفرم

هر پایان!

چه زیبا

چه نا زیبا

چه خوش و چه تلخ .

پایان یعنی مرداب

یعنی رسیدن به انتها

یعنی مرگ

مرگ واژه کثیفیست

از مرگ بیزارم

از پایان عشق

که پایان زندگی یعنی مرگ است

سخت بیزارم

من از شنیدن صدای ناقوسها

من از شنیدن صدای تکبیر

یا گذاردن نماز میت

من از هرچه بوی مرگ می دهد بیزارم .


| رضا محمدزاده |

86/04/15

منو با خودت ببر

منو با خودت ببر

 

 

منو با خودت ببر, تو به اوج  آسمان ها

منو با خودت ببر, تا به قعر کهکشان ها

منوبا خودت ببر, تو به مهمونی  گل ها

منو با خودت ببر, تا به سرزمین دل ها

منو با خودت ببر, تو  به   عالم  خدائی

که به تنگ آمده ام از, دردجانکاه جدائی

منو با خوت ببر,  که   دلم  تنگ  نگاته

منو با خودت ببر,  همه جا رنگ چشاته

منو با خودت ببر, تو به سرزمین مهتاب

منو با خودت ببر, تا  سر  جاده  آفتا ب

منو با خودت ببر, تو خدای با  ملاحت

منو با خودت ببر , تا سر کوه  کرامت


| رضا محمدزاده

JavaScript Codes