افسانه ی هستیم طی شد و گذشت دریغ
بهار عمر چون دی شد و گذشت دریغ
سپهرم ندید یک آن به شادی وشورمرا
شوروشعفم ز تن هی شد و گذشت دریغ
سوده شد تن و مرهمی نشد بر زخم من
وین ریش ویاس بردل کی شد وگذشت دریغ
ترانه خوان قمری وجود پر کشید و رفت
مرغک عشق چون مردنی شد وگذشت دریغ
فروغ وجودم به شب رسید و تیره گشت
شکوه ام از زندگانی شد و گذشت دریغ


اینوخوب بدون
اگرهزاران بار بمیرم
هرگز وهرگز فراموشت نمی کنم

برای وصال تو
می دانی فاصله هاپیمودم
برای دیدن تو
می دانی ازنگاهها گذشته ام
برای شنیدن تو
من از چه ترنم هاگذشته ام
برای تو وفقط تو
می دانی چگونه از زیستن گذشته ام

نه همدمی ، نه مونسی ، نه یاری
نه گلی ، نه سبزه ای ، نه خاری
نه مرادی ، نه امیدی ، نه دلبند
نه نوازش نسیمی،نه جراحت باری
گذشت بهار و گذشت ایام دگر
نه حالی آمدونه شوری رفت به سر
نه مکان ، نه لامکانی هست بر من
کولی ام ، کولی همیشه دربدر
فغانم ، درد بی کسی
سوزم ، غم تنهائی
نفیرم آتش جانسوز
اشکم،هجران وفراق
لبریز بی کسی ام
سرشار درد
بریده زبان وبسته کام
دیده به انتظار او
تا کی دری زهم واشود؟
| رضا محمدزاده