هان ای قاصدک
پیام آورنیک بختان
چه عجب ؟
ره گم کرده ای شاید؟
بیهوده مخوانم
من وپیام دلداران ؟
دست از من بدار
ای قاصدامیدها وانتظارها
دست از من بدار
ای نفس گرم
که سالهاست در من
سرخی گونه از سیلی زمستان است
و
گرمی تن
نه از می , که از تب بیماری است
به نسیم کدام دیار آواره ؟
در کدامین روزگار بیگانه ؟
به کدامین آوازدلداه ؟
ای قاصد پیام
ای عشق
ای قاصدک .
بکوب سرائی که در آن کس است
ستاره میچیند
وعاشق است .
هان ای خاطره رفته
این در چه میزنی ؟
امید از این ویرانه کوچیده است
پرستوی مهاجر ازاین لانه رفته است
ای قاصدک
ره گیر با نسیم
ما به خویش فراموش خوشیم
برو
برو به دیار خمره ومی
برو به سرای عشق ومستی
اینجا سرزمین زمستان است
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
| رضا محمدزاده





