..... من وتو ......
در خودم نيستم انگار که ام نيستی تاتو بگوئی که چه ام من همان کودک احساس زمان تا کمی هست زمان خاطره ام عشق چون داد به من طبع قلم می کشم خاطره در آینه ام می برم خاطر خود روز شکار دام و این فاصله و حوصله ام کاش یابم ره پر دام که زود تا دهم هم دل و هم پاتله ام تا نبارد به دل ِ آتش اگر آتشی نیست مهار ،از یقه ام آمدآن آتش ومن دست ِ دعا کاش ابری نشود مرحله ام غزلی از رضا محمدزاده آبان۱۳۸۸ نقطه ی انجماد شن های روان اين برهوت در اين ساعت صفر نگفتی ! بادمای لحظه ی موعودمان درهر ديدار چرا ير به ير می شود؟ چرا ؟ نمی دونم کوک نیستم این غزل از غزلای قدیمم هستش اونو تقدیم می کنم به بهترینم دوستت دارم برای گريه هم مجال نيست هوای دل پر از کمال نيست نه شاهدی سزد به دلبری نه گل ،که آن به خط و خال نيست به راه عشق انتظار کو؟ برای آن ،که حس و حال نيست به صيد اين غزل نشد کسی در اين سرا مگر غزال نيست ؟ شکار صیدخود، به دام ديگری! بيا ببين که اين محال نيست مزن به غير دل گمانه چون که عاشقی به تاس و فال نيست رضا به خنده بگذران تو عمر اگر ترا به گريه مجال نيست غزلی از رضا محمدزاده فروردین ۸۷ همچنان دوستت دارم . نگو که گذشت ! عشق در من پیر نمی شود هرروز آتشی که افروخته ای شعله ورتر و سوزانتر از روز قبل است باور کن غزلی دیگر تقدیم تو
تا سحر بوی تو دارد بسترم بسترم آتش و من خاکسترم تا که غافل مي شوم يک لحظه را می کند آنی ورق از دفترم از غباری اين چنين دل خسته ام می زند تا دورها ، سر ، کفترم خواب خود را می روم صيقل دهم همچو وسواسی که دارد دخترم خاطراتم را مروری می کنم می رود تا آسمان دود از سرم می رسد صبحی که فريادم کنی با زبان مادری :((من ايسترم))؟ غزلی از :رضا محمدزاده مهر ۱۳۸۸


| Design By : Night Skin |


