
نقطه ی انجماد
شن های روان
اين برهوت
در اين ساعت صفر
نگفتی !
بادمای
لحظه ی موعودمان
درهر ديدار
چرا
ير به ير می شود؟
| رضا محمدزاده |

نقطه ی انجماد
شن های روان
اين برهوت
در اين ساعت صفر
نگفتی !
بادمای
لحظه ی موعودمان
درهر ديدار
چرا
ير به ير می شود؟
| رضا محمدزاده |
چرا ؟ نمی دونم کوک نیستم این غزل از غزلای قدیمم هستش اونو تقدیم می کنم به بهترینم
دوستت دارم

برای گريه هم مجال نيست
هوای دل هوای کمال نيست
نه شاهدی سزد به دلبری
نه گل ،که آن به خط و خال نيست
به راه عشق انتظار کو؟
برای آن ،که حس و حال نيست
به صيد اين غزل نشد کسی
در اين سرا مگر غزال نيست ؟
شکار صیدخود، به دام ديگری!
بيا ببين که اين محال نيست
مزن به غير دل گمانه چون
که عاشقی به تاس و فال نيست
رضا به خنده بگذران تو عمر
اگر ترا به گريه مجال نيست
غزلی از رضا محمدزاده فروردین ۸۷
| رضا محمدزاده |
همچنان دوستت دارم . نگو که گذشت ! عشق در من پیر نمی شود هرروز آتشی که افروخته ای شعله ورتر و سوزانتر از روز قبل است باور کن
غزلی دیگر تقدیم تو

تا سحر بوی تو دارد بسترم
بسترم آتش و من خاکسترم
تا که غافل مي شوم يک لحظه را
می کند آنی ورق از دفترم
از غباری اين چنين دل خسته ام
می زند تا دورها ، سر ، کفترم
خواب خود را می روم صيقل دهم
همچو وسواسی که دارد دخترم
خاطراتم را مروری می کنم
می رود تا آسمان دود از سرم
می رسد صبحی که فريادم کنی
با زبان مادری :((من ايسترم))؟
غزلی از :رضا محمدزاده مهر ۱۳۸۸
| رضا محمدزاده |
سلام عزیزم
مهر ماهی هستی .مهر آمدو رفت ولی ...بازم نیستی .
بی تو نه مهر مهر و نه پائیز پائیزه .
مي شود باز
به مهماني گلهاي بهاري برويم؟
مي شود باز
گره بر تن زيبائي علف ها بزنيم ؟
مي شود
بوسه ي زيبا به لب ِ غنچه كه هست
از زمين تا به خدا
از زمين تا به افق
در پس باران بكشيم؟
مي شود
اين جاده
خالي از خلوت را
پر ِ از فرياد و
پرِ از طوفان و
پر ِ باران كرد
پر ِ از ياران ديد

فصل پائيز آمد
ما به مهماني عرياني جنگل رفتيم
ودل تنگ به مكتب برديم
تن به انشا ي معلم داديم
با همان نمره كم.
فصل پائيز آمد
كه به آب اندازد
پته يك رنگي
كه شعار برگ است
فصل پائيز آمد

به غبار آلايد
چهره ي جاده ي شهر
و به خلوت بكشد
همه ي همهمه را
چشمهامان پر ِ خاك
باد وحشي هر جا
پشت در مانده كسي ؟
چه خزانيست ولي .
كاش ابري برسد
تا ببارد باران.
تا بشورد از سر
انديشه ي ويراني اين طوفان را.
كاش مي شد بشود
تا كه به مهماني گلها برويم.
گرهي سبز
بر انديشه زيباي علف ها بزنيم .
| رضا محمدزاده |

کسی چون من نمی داند غم هجران و تنهائی
کشیداز انتظارو تب همه کارم به رسوائی
چه ها آمد سرم از هول این شب های بی مهتاب
چه می داند غم تنها ، غریق شور و شیدائی
حریف این شب تاریک و هول انگیز و پروحشت
نشد شمعی که می سوزد به سوسوئی ز پروائی
صدائی برنمی خیزد به جز از ناله های من
چگونه خوش کنم شب دل ، نه امیدی و رویائی
من آن رودم که شب چون سنگ بسته است راهم را
مگر یاری کند یاری ، رسم روزی به دریائی
سراغ از هر که پرسیدم نگفتا جز حذر با من
رضا ! هرگز ندارد این شب تاریک فردائی
رضا محمدزاده - شهریور ۱۳۸۸
| رضا محمدزاده |