و خبر این بود :
نونهالان اسکیت باز آذربایجان شرقی در یک سانحه دلخراش جان باختند

ودر یک آن زمین وزمان جهنم شد و آتش کید زمان تیغ بر کف گرفت وبستان طبیعت به خاکستر نشست .دست پلید زمان چهار نو گل زیبا را پرپر کردوباغبان این گلستان که تحمل هجران نداشت به سفرکردگان پیوست .
باورش سنگین بود بسیارسنگین تازه کوله بار سفر برزمین گذاشته بودم دلخسته گی را به کناری نهاده بودم و از زیارتی که درسوریه داشتم دلخوش بودم اما .........
لعنت به بیداد زمانه که باز به آهنگ ناخوش آیندجگرم را سوزاند .وابتدای صبح بدترین دقایق عمرم شد
آری :
فرزین گل باغ دوست نازنینم صابر ابراهیمی پرپرشد .
فرزینی که برای همه شیرین بود و برای پدر ومادرچون انگبین و چون شهد.
چگونه بگویم ؟ چه بگویم ؟ چگونه در چشمان او خیره شوم ؟ چگونه از خدا رحمت و مغفرت خواهم ؟برای کدام جرم برای کدام گناه آخر او طفلی بیش نبود . خدایا بار الها نمی دانم در پس این سوز چه حکمتی است اما امتحان سنگینی بود خیلی سنگین .
در رثای فرزین ابراهیمی
۱
خداوندا خداوندا خدایا
چه بد کردم نمی دانم ندانم
که فرزین یار شیرینم سفرکرد
زهجران دردمندم . پر فغانم
۲
ندارم غیر افغان چاره ای من
دلم در آتشی سوزد ز دوری
به فریادم کسی آگه نباشد
خداوندا چه گویند از صبوری
۳
چو فرزینم ندیدم ماه روئی
نباشد در جهان همتای او کس
اگر صد سال دیگر نوحه خوانم
نگویم گوشه ای از حال خود بس
۴
مرا بستان دگر بوئی ندارد
غمی جز هجر شیرینم ندارم
اگر فرهاد باشم نا , ندارم
تو گوئی روز و شب دائم به نارم
۵
چرا ناگه خبر آمد که فرزین
چو یادی از نظرها رخت بربست
نگفت آخر خدا را بی حضورش
مرا دنیا سرائی پر ز آهست
۶
مرا فرزین به سر تاجی وزین بود
که در عالم کسی همتا ندیده
به این بستان زیبای طبیعت
گلی خوشبو چو او دستی نچیده
۷
کشم آهی ز بیدادی که دیدم
وفا کردم جفا دیدیم ز دوران
چنان هجران فرزین بی پرم کرد
که نشناسم دگر خویشم به قران
۸
عجب دارم ز این رسمی که دیدم
دلم از داغ هجران پر ز خون است
به صد نازش تحمل کرده بودم
ولی اسرار خلقت گونه گون است
۹
چرا ما را ز هم دادی جدائی
مرا جز او نباشد یار و همدم
کنون این من چه سازم با زمانه
بگو یا رب ندارم نا , ز این غم